وقتي خودروي سمند استارت زد ، نگاهي به ساعتم انداختم . 8 بود. 8 شب . گفتم سه ونيم تا چهار ساعته در مقصدم .همسر وبچه( 14 ماهه) ام هم گفتند كه بيدار و منتظر مي مانند و شام هم نمي خورند تا با هم دور سفره بنشينيم . آن هم بعد از 25 روز كار سخت و فشرده . آنهايي كه پدر شده اند ، مي دانند كه ديدن بچه 14 ماهه چه لذتي دارد . دوره اي كه نه حرف مفت مي زند و نه حرف نامفت! و تو سراپا شوق هستي كه ببيني و ببويي اش. سرم را روي پشتي گذاشتم كه بخوابم تا انرژي افزونتري براي اين ديدار شوق انگيز داشته باشم . هنوز چشمانم گرم نشده بود كه ابتدا با ترمز راننده تكاني خوردم ودر ادامه با سرو صداي اطرافيان و لعنت لعنتشان بيدار شدم . نگاهي به جلو انداختم . تا چشم كار مي كرد ماشين بود كه همانند پاركينگ بزرگي در دولاين طولاني حد فاصل خيابان دماوند تا نرسيده به پل بزرگراه شهيد بابايي ايستاده بودند . ابتدا من هم همانند همگي سرنشينان و ديگر مسافران خودرو هاي ديگر ربع ساعتي به انتظار فرجي نشستم ، اما گرهي از كارگشوده نشد. براي لحظه اي به ياد آوردم اگرنجنبم آن ديدار تاريخي را از كف خواهم داد. پس تلفن همراهم را همانند سلاحي كمري بيرون كشيدم و تماسي با يكي از دوستان خبرنگار حوزه شهري د رروزنامه گرفتم . ماجرا را توضيح دادم . گفت فلاني تلفن رويانيان( رئيس كل راهنمايي و رانندگي) را دارد . به فلاني زنگ زدم . تلفن راداد و گفت و نگو از كي گرفتي . به همراه رئیس زنگ زدم . صدايي زمخت از آن سو جواب داد . گفتم از فلان روزنامه هستم و د رفلان جا ترافيكي ايجاد شده كه تاكنون سابقه نداشته است. گفت : د رجلسه ام به فلاني زنگ بزن . گفتم شماره ندارم .شماره فلانی را داد. به فلانی زنگ زدم . گفتند به ما ربطي ندارد بايد پليس راه فلان جا زنگ بزنی تا رفع مشكل كند. به پليس فلان جا زنگ زدم . گفتند قبل از بزرگراه بابايي است ، به ما ربطي ندارد به راهنمایی و رانندگی فلان جا زنگ بزن. به پلیس راهنمایی فلان جایی که گفته بودند زنگ زدم . باز همان آش و همان کاسه برقرار بود . در همين حيص بيص ،موبايلم زنگ خورد . شماره آشنا بود . خود رئيس بود. از آن سو صدايي مي گفت : اتفاق خاصي نيفتاده . يك تريلي چپ كرده و بايد جرثقيل بيايد تا جاده باز شود . چند دقيقه اي هم صبر كرديم . هيچ تكاني در ماشينها ديده نمي شد . دوباره زنگ زدم . همان صداي آشنا گفت: آقا عجله نكن . من شيرازم . با اين حال دستور پي گيري دادم . توقع نداشته باش پليس 80 كيلويي تريلي را جابجا كند، بايد صبر كني تا جرثقيل بيايد . صداي سردار در گوشم زنگ مي زد كه خود روها تكان خوردند . جاده باز شده بود. به جاجرود رسيديم. راننده براي ساعت زدن پياده شد و من براي ارضاي كنجكاوي و پاسخ به اين پرسش كه چه شد كه اين مسير با اين سرعت باز شد . از پليسي كه جلوي من ايستاده بود پرسيدم : چرا پليس را ه براي باز كردن چاده نيامده بود . گفت : آنجا حريم تهران است و به ما ربطي نداشت ،اما به ما خبر دادند كه خود رئيس د رترافيك گير كرده است . و ما سريع رفتيم و رفع مشكل كرديم .